به سیاهی ها بخندیم..

یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 11:39 ب.ظ

کار که نشد نداره؛

فقط ، شروع بعضى از کارها سخت تر از ادامه دادنشونه!

بذارین چند تا مثال بزنم:

شده تو مواجهه با یه نفر ندونین چجورى باید سر صحبت رو باز کنین؟!

ولى وقتى اولین جمله ساخته و پرداخته میشه، کارخونه ى کلمه سازیتون یهو راه میفته و میخواید شخصاً متکلم الوحده باشید، که مبادا خیلى از حرفا رو یادتون بره؟!

شده توى عروسىِ دوستِ دوستتون روتون نشه هنرنمایى کنید؟

ولى وقتى با اصرار اطرافیان قدم به وسط میدون گذاشتین دیگه کسى جلودارتون نبوده و خواستین رقص چاقو رو هم مشترکاً با خواهر عروس برگزار کنید؟!

شده حال نداشته باشین آشپزى کنین، ولى وقتى به زور خودتون رو تو فضاى آشپزخونه قرار دادین به فکر دیزاین و سفره آرایی هم افتاده باشین؟!

شده وضعیتتون قرمز باشه؟ هیچى سر جاى خودش نباشه، قطارِ بى دنده و ترمز مملکتتون تو سراشیبی سقوط افتاده باشه و شما محکم چسبیده باشین به صندلى و ندونین چیکار کنین و فقط از وحشت جیغ بکشید؟!

خواستم بگم این آخرى هم با اون قبلى ها چندان توفیرى نداره...

فقط باید اولین حرکت مثبت رو شروع کنین، که دستمال بردارین، دور و برتون رو گردگیرى کنید، که کتاباتون رو تورق کنید، یه موسیقى پلى کنید، ورزش کنید، کارهاتون رو (که من قبول دارم، درست میگید، اصلاً در شأن شما هم نیستن) به بهترین نحو ممکن انجام بدین و به زندگى لبخند بزنین!

من بارها تجربه ش رو داشتم؛

وقتى تو اوج فلاکت یک ماه از ته دل لبخند بزنیم حتما وضعمون دگرگون میشه و زندگیمون شیرین...

خلاصه که از من گفتن بود...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نترسید نترسید ما همه با هم هستیم!

شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:39 ب.ظ

با خودم میگم: واقعاً فکر میکنى که اگه امشب سر جاى همیشگیت بخوابى و فردا توى شهر رویاهات از خواب بیدار شى چیزى توى زندگیت تغییر میکنه؟!

یعنى اگه فردا صبح برى توى تراس و از پنجره ى اتاق خوابت بتونى برج ایفل رو ببینى، دلشوره ها و اضطراب ها و دلواپسى هاى بیکرانت از آینده، یکباره پودر میشن؟!

یعنى صرف حضورت تو یه جامعه ى سالم، چارچوب هاى پوسیده ى ذهنى و نگاه مردسالارانه ت تغییر میکنن؟!

میل به قانون گریزى و منفعت طلبى ات رو، همینجا توى کشوى کمدت جا میذارى و از فردا صبح یه فرد اجتماع محور میشى؟!

تمام وقتهایى که توى اینستاگرام و شبکه هاى اجتماعى میگذرونى رو اگه اونجا باشى کتاب میخونى؟!

اینکه از آینده ى مبهم بترسیم طبیعیه و به قول آلبر کامو: همین عدم احساس امنیته که آدم رو به سمت اندیشیدن سوق میده...

ولى مشکل اینجاست که ما فقط میترسیم و براى فرداى بهتر هیچ کارى جز غصه خوردن انجام نمیدیم!

آیا بهتر نیست زندگى تو آرمانشهرى که انتظار داریم دیگران براى ما بسازن رو فعلا همینجا با خودمون تمرین کنیم؟!

به قول جکسون براون: یادت باشه که هر چه بیشتر بدونی کمتر می‌ترسی...

پس تو شرایط فعلى بهتره از همین امروز سعى کنیم بیشتر بدونیم، که کمتر بترسیم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مرا ببخش اگر گریه هام تکراری ست..

سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:37 ب.ظ

پیاده روى بخش گنده اى از زندگی منه!

شاید هر روز حدود دو ساعت، "سیجل" توی گوشم فحش میده و "بهزاد لِیتو" میگه خیلی خفنه و "یاس" غرغر میکنه و "شاهین" حرف حق میزنه و "هماى" میگه به تو چه؟! منم اینقدر با ریتم آهنگ قدم هام تند و آهسته میشن تا بالاخره به مقصد برسم.

دیروز که ابتداى مسیر ایستاده بودم و به انتهاى راه فکر میکردم از خودم پرسیدم: "خب که چى؟! خسته نشدى هر روز این راهو پیاده رفتی و اومدی؟ هر روز رد شدن از کنار این قنادى لعنتى حالت رو به هم نزده؟ از ریخت و قیافه ى تکرارى این راننده تاکسى ها که انگار همیشه ى خدا منتظرن تا نوبتشون بشه خسته نشدی؟ به خاطر بوى لعنتى این مغازه که معلوم نیست مرغ فروشیه یا گوه فروشى هم که شده نمیخواى امروز رو با تاکسى برگردى؟!"

یه جایى زندگی دقیقاً همینقدر خسته کننده و تخمى میشه. سوالها مثل کنکور تو ذهنت ردیف میشن و تو مجبورى جاى پاسخ تستى، اینقدر جواب و دلیل براى مغزت تشریح کنى تا مطمئن شى فعلاً دستور پمپاژ خون به قلبت رو صادر میکنه!

نهایتاً من دیروز مسیرمو عوض کردم و چشمام کلى منظره ى جدید براى تصویربردارى و ارسال به مغزم پیدا کردن، که بتونن توجیهش کنن توی اون گرما و رطوبت باز هم فرمانِ راه رفتن رو صادر کنه...

ولی شما توی اینجور مواقع چیکار میکنین؟ وقتی همه چی تکرارى و خسته کننده و حوصله سَربَر میشه، راه حل تون چیه؟


پی نوشت: عنوان از مهدی موسوی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آرزوهایی که مرد...

جمعه 8 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 11:19 ق.ظ


هر بچه ای آرزو داره یه روزی پولدار شه؛ معروف شه؛ مورد تشویق قرار بگیره؛

و خب این روزها، میون تب و تاب جام جهانی، شاید اکثر بچه ها دوست داشته باشن یه روزی توی تیم ملی کشورشون #فوتبال بازی کنن و دخترای مملکتشون براشون کف بزنن و جیغ بکشن!

بالطبع منم از این قاعده مستثنی نبودم!

بعد از جام جهانی ١٩٩٨ بود که رفتم کلاس فوتبال!

اتفاقاً استعدادم هم خیلی خوب بود؛

البته به عنوان توپ؛ نه فوتبالیست!

به هرحال فیزیک و آناتومی بدن هم خیلی موثره تو آینده ی آدم.

بعد از اون، وسط دعواهای بچه گونه ی دوره ی ابتدایی بود که تصمیم گرفتم برم کلاس کیک بوکسینگ.

خیلی خوب بود؛ چون هم با خلقیاتم سازگار بود و هم هیکلم!

ولی خب از بد روزگار، درست تو همون زمان، #تلویزیون توی سانس باشگاه من، شروع به پخش سریال "مسافری از هند" کرد و منم به خودم گفتم بعد از تموم شدن این سریال، حتماً میرم دنبال آرزوهام!

رفتم؟!

خب راستش اون سریال خیلی طولانی شد و یادم رفت!

از آرزوها و تلاش های نافرجام من که بگذریم؛

وقتی پیرمردی رو توی #بازار دیدم که زیر آفتاب سوزان نشسته وسط باقالی هاش، یاد آرزوهای دور و دراز خودم افتادم و در مورد آرزوهای اون مرد خیالبافی کردم!

فکر کردم اگه هر روز، تمامِ محتویات دو کیسه اش رو بفروشه، آرزوهای بچگیش محقق میشه؟

حالا آرزوهاش هیچی؛

اصلا با فروش دو کیسه باقالی، میتونه از پس مخارج روزمره ش برمیاد؟

شما چی؟

شما هم واسه بزرگسالی تون رویا داشتین؟!

چقدر تونستین بهش نزدیک بشین؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

فوتبال یعنی زندگی

شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 01:53 ب.ظ

این شبکه ی اجتماعىِ ٨٠ میلیونىِ مملو از شکلک های افسرده، عصبی و نگران؛ چقدر به این به روزرسانی و اضافه شدن گیف های ذوق و شوق و جیغ و رقص و هلهله نیاز داشت...
انگار بعد از سالها هنگ و کندیه سیستم، بالاخره آپدیت شدیم..!
مدتها به شیوه ی غمگینانه ی خودمان تحلیل میرفتیم و حتى دریغ از برق نگاهی که برای لحظه ای نور به کلبه ی تاریک و تار عنکبوت بسته ى این هشتاد میلیون بتابه؛ ولی بالاخره دیشب برای چند ساعت برق وصل شد!!!
نه به وسیله ی دستان توانمند #نظام حاکم، که توسط تیم ملی فوتبال ایران...
بدون لباس، بدون بازی تدارکاتی و با حداقل امکانات!
دیشب دیدیم که
هنوز میتونیم #امیدوار باشیم
هنوز میتونیم #برنده باشیم
هنوز میتونیم #شاد باشیم...
و بیل شنکلى چه درست گفت که:
"بعضی از مردم فکر می‌کنند فوتبال مسئله مرگ و زندگی است. من از چنین طرز فکری ناامید می شوم. میتوانم به شما اطمینان بدهم که  فوتبال مسئله ی خیلی خیلی مهم تری است".

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       35    >>