-
انتخابات!
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1391 23:25
انتخابات آمریکا هم تموم شد و باز هم اوباما ریاست جمهوری کل دنیا رو به عهده گرفت! فقط من موندم اگه آمریکا رئیس کل دنیاست، خب پس چرا ما حق نداریم تو این انتخابات شرکت کنیم؟! خب یه سری دوست داشتن تو این انتخابات رامنی رآی بیاره و فشار بیشتری به مملکت اسلامی وارد بشه و...! یه عده هم اوباما رو مناسب میدیدن شاید با نرمش...
-
افکار متعصبانه!
شنبه 13 آبانماه سال 1391 13:28
خب شاید همه مون شنیدیم این حرفو که: "هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد!" ولی خب به نظرم بعضی سخن ها هم هستن که جا و مکان ندارن کلآ! یعنی در فرهنگ لغات یک انسان متشخص و فهمیده شاید نگنجه که در کنار دوستانش حتی، از یک سری لغات و حرفها استفاده کنه! نمیخوام بگم بنده قدیسه ام و از کلماتی که با "ک" آغاز...
-
شخصیت خوب!
جمعه 12 آبانماه سال 1391 01:21
پی احترام به مخاطب نوشت: محتویات این پست واسه اینکه رو اعصاب آبجیمون بود حذف شد! یه همچین آدمی هستیم ما کلآ! پی نوشت: کلآ ما ملتی هستیم که عادت کردیم بدبختی هامون رو جوک کنیم و بهش بخندیم!!!
-
زحمت الهی!
دوشنبه 8 آبانماه سال 1391 00:45
در مملکتی زندگی میکنیم که تنها خبر خوش صدا و سیمایش برای ملتی خسته و داغون این میتواند باشد که: الحمد الله رب العالمین در اکثر نقاط کشور شاهد نزول رحمت الهی هستیم و... اونوقت اونجایی گند همین یه خبر خوششون هم در میاد که رحمت الهی شان این شکلی می شود: پی نوشت: تعجب نکنید! این تصاویر کاملآ واقعیست و مربوط به آبگرفتگی...
-
بگم؟! بگم؟!
جمعه 5 آبانماه سال 1391 18:25
مادر بزرگم میگه: این شمرِ لعنت الله علیه، امام حسین(ع) رو کشت که بیاد به ری و شاه عبدالعظیم حکو. مت کنه! ای خدا فلان فلانش کنه! من میگم: شمر میومد بهمون حکو. مت میکرد وضعمون بهتر بود تا این که...! خدا کسایی که از شمر بدترن رو لعنت کنه و فلان فلان کنه! والله به خدا... پی نوشت: چقدررر من این آهنگ رو دوست دارم! یعنی...
-
شاه ، سلطان ، ولایت!!!
یکشنبه 16 مهرماه سال 1391 21:16
به شدت حرف های چیزدارمان می آید و به زور فرو میخوریمشان، نکند که چیز در چیزمان کنند این بی همه چیزها و همه چیزمان به چیز برود! به هر حال... از این چیز ها که بگذریم، شنیدن این آهنگ از همای مستان خالی از لطف نخواهد بود در این روزهای چیزی ئه مملکتمان! پی اندرز نوشت: بعضی ها فراموش کرده اند انگار که "آنکس که دست از...
-
چشم در چشم پروردگار..
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 00:34
یک سال دیگه هم گذشت... سالی پر از حادثه خوب و بد... خوب بیشتر، خوب خیلی بیشتر... حالا میتونم بگم زندگیم رو خیلی دوست دارم! خیلی بیشتر از پارسال خیلی بیشتر از پیارسال وقتی اهداف ریز و درشت دور و برت رو میگیرن زندگی برات لذت بخش میشه و سختی ها شیرین، وقتی این اهداف بزرگ، آدم رو سر عقل میارن واسه پس زدن چیزهای بی ارزش،...
-
سیاهچال..!
شنبه 8 مهرماه سال 1391 00:10
باورم نمیشه حامد! خاطره هایی که باهات داشتم و مرور کنم یا چهره ی داغون و شکسته ات رو؟! این تویی؟ تویی که یه روز با من رقابت درسی داشتی (و کاری هم ندارم که همیشه شکست میخوردی ولی همیشه تلاشت رو میکردی) به جایی رسیدی که وایستی جلوم و بگی 500 تومن دارم بهت بدم؟! خشکم زده حامد! نمیدونستم مثل قدیم، مثل اون روزی که اصرار...
-
دو راهی..
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 21:19
من تو جاده ی پر پیچ و خم زندگی، از بین عشقم و چشمم، به عشقم اعتماد میکنم...
-
حالت تهوع!
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 20:14
یه زمانی با دوستم در موردِ مُردن حرف میزدم و اینکه احساس میکردم از زندگی سیر شده و گویا چندان از خودکشی بدش هم نمیاد! اون زمان فکر میکردم خودکشی کار انسان های ذلیل و بدبخته! در واقع فکر میکردم کسی که خودش رو میکشه "آدم" نیست! چون برای "آدم" همیشه یک راه وجود داره! هیچوقت به اینکه به اونچه که میخوام...
-
حالت تهوع!
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1391 20:08
یه زمانی با دوستم در موردِ مُردن حرف میزدم و اینکه احساس میکردم از زندگی سیر شده و گویا چندان از خودکشی بدش هم نمیاد! اون زمان فکر میکردم خودکشی کار انسان های ذلیل و بدبخته! در واقع فکر میکردم کسی که خودش رو میکشه "آدم" نیست! چون برای "آدم" همیشه یک راه وجود داره! هیچوقت به اینکه به اونچه که میخوام...
-
عاشق بودن پیشکش! اصلآ میدونی عشق چیه؟!
سهشنبه 31 مردادماه سال 1391 18:53
زندگی جریان داره و اون پسری که عشقش بودن تو جمع بچه ها و تولد و پارک و قلیون سرا بود، تو خودش تغییر حس میکنه، احساس نیاز به استقلال، نیاز به کار، نیاز به قوی شدن و... میشه که 70 سال از سن شناسنامه مون گذشته باشه و هنوز درک و فهم یه جوون 20 ساله رو هم نداشته باشیم... و میشه که 20 سال زندگی کرده باشیم و قدر 70 سال فهم و...
-
مرد احساساتی!
سهشنبه 24 مردادماه سال 1391 17:55
زن آرام اشک می ریخت... و مرد محکم بوسه میزد... بر سیگارش!
-
انرژی مثبت
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 12:37
تو این روزهای عزیز... تو این شبهای عزیز... اگه روزه اید... اگه روزه نیستید... اگه به دعا اعتقاد دارید و حتی اگه به دعا اعتقاد هم ندارید خواهش میکنم برای همه ی بیمارها دعا کنید... برای پدربزرگ آناهیتا،برای مادربزرگ من...
-
دلسوزتر از مادر!
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 18:25
خیلی آدمای باحال و جالب و دوست داشتنی ای اند! اینایی که وقتی ازشون آدرس میپرسی تو جواب چنین چیزایی میگن: " به فلان جا که رسیدی پشت چراغ قرمز وایستا! " " از رو خط عابر پیاده رد شو! " "میخوای از خیابون رد شی مواظب باش! " اصلا میخوام ماچشون کنم من!
-
عرض تسلیت
پنجشنبه 15 تیرماه سال 1391 20:46
هاله جان معذرت میخوام ! چون من واقعآ نمیدونم چی باید بگم! واقعآ راست میگن که تسلیت واژه ی کوچکیست در برابر این غم بزرگ... درگذشت مادر عزیزت رو از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم. امیدوارم خدا به تو و خونوادت صبر بده هاله بانو ... فاتحه ای برای شادی روح آن مرحوم قرائت بفرمایید لطفآ...
-
حذف پزشکی!
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1391 16:50
خب از اونجایی که از اول ترم خیلی درس خوندم، تو این شش روز بیکاری اصلآ حال و حوصله ی درس خوندن نداشتم و رفتم بیمارستان واسه گرفتن گواهی و حذفِ پزشکیِ یکی از دروس! به یارو (شما بخوانید دکتر) میگم حالم تو این چند روز خوش نبود، یه گواهی میخوام واسه حذف پزشکیِ امتحانم! شروع کرده به روضه خوندن که چقدر دروغ تو جامعه رواج...
-
خداییش فراتر از شستن یک بشقاب است!!!
شنبه 27 خردادماه سال 1391 12:10
در ابتدا جا داره تشکر کنم از خودم! بعله! میخوام از خودم تشکر کنم که یه فصل سخت و سرنوشت ساز و پر از تلخی و شیرینی رو تاب آورد! (خودت رو کشتی واقعأ!) گذروندن یه ترمِ درسیِ خیلی سخت، فارغ از اینکه چه نتیجه ای رقم خواهد خورد اعتماد به نفسم رو خیلی بالا برد! (خدا به خیر بگذرونه! نیست که اعتماد به نفست خیلی پایین بود!)...
-
مَرد و مَردونه!
دوشنبه 15 خردادماه سال 1391 23:55
توضیح واضحات: از اونجایی که خودم به شدت درگیر امتحاناتم و وقتِ پست نوشتن ندارم از دختری که قلبأ دوستش دارم پرسیدم: مرد زندگیت رو چطوری تصور می کنی؟! این پست قسمت عمده ای از سخنان گهربار ایشونه! ("گهربار" رو هم خودم گفتم ایشون نگفت!!!) مرد زندگی من شبیه اسکناس نیست! آغوشش بوی پول، عرق، ورق و گیریس و... نمیده!...
-
زن زندگی...
یکشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1391 23:21
زن یعنی لطافت با زیرکی زیر پوستی!!! وقتی بهت میگن " خوش بگذره عزیزم! " در واقع تو دلشون میگن " الهی بری بخوره تو برجکت! " ولی مردها حرف دل و زبونشون تقریبا هماهنگه یعنی وقتی میگن " خوش بگذره عزیزم " تو ذهنشون ایکی ثانیه بررسی کردن که آیا صلاح هست بره یا نه؟ آیا رفتنش آزارشون میده یا نه؟!...
-
منطقه ی آزاد!
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1391 22:40
کاملأ بدون شرح بروید به منطقه ی آزاد! پی نوشت: لازم میدونم تشکر کنم از همه ی دوستای گلم که با اینکه من وقت نمیکنم کامنتی براشون بذارم ولی همچنان جویای حالم هستن و اینجا کامنت میذارن! واقعأ فکر نمیکردم سی و پنج تا کامنت بخوره پست قبلم ولی خب... فقط میتونم بگم دمتون گرم... همین!
-
الا بذکر الله تطمئن القلوب
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1391 14:35
یه وقتایی هم هست که فقط میتونی سکوت کنی فقط میتونی با بغضی که تو گلوت گیر کرده و با چشمایی که میلرزه بگی تسلیت میگم! غم آخرتون باشه! خدا بهتون صبر بده! ما رو هم تو غم خودتون شریک بدونید! ولی خب واقعأ این حرفا میتونه تسکینی باشه واسه غم از دست دادن یه نوعروس؟ تسلیت میگم بابا محمود ، آناهیتا و مهرداد عزیزم...
-
خب خلیجِ فارسِ دیگه!
چهارشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1391 21:44
خداوکیلی هرچی فکر میکنم میبینم یه مشت عرب سوسمارخور اصلأ ارزش اینو ندارن که من بخوام در موردشون پست بنویسم! خلیج فارس که همیشه خلیج فارسه، ما هم که همیشه ایرانی ایم، عربا هم که همیشه عربن! خب الان کی جرئت داره غیر اینو بگه؟؟؟ والله! *************** پی بعدأ نوشت: از همه ی دوستان عزیزم دعوت میکنم به مدت ده روز نام...
-
هدفمند می شویم...
جمعه 1 اردیبهشتماه سال 1391 14:50
میدونید زندگی کجاش لذت بخشه؟ اینکه یه هدف بزرگی رو واسه خودت انتخاب کنی، خیــــــــــــلی بـــــــــــزرگ! هدفی که واسه رسیدن بهش چاره ای نداشته باشی، جز اینکه خودت رو پاره کنی! (البته ببخشید!) اونوقت نه وقت نهار و شامت مشخص باشه، نه وقت خواب و آرومت! در مورد نت هم که خدا رو شکر اصلأ دیگه فکر نمیکنی! هرچی هم که تلاش...
-
حس خوب...
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1391 20:34
1) سلام! 2) یه خانوم محترم!: آقا یه لحظه بیا! یه آقای محترم: بفرمایید؟! یه خانوم محترم!: میری یه ساندیس هلو با کلوچه بخری برام با هم بخوریم؟! یه آقای محترم: حتمأ باید هلو باشه؟! یه خانوم محترم!: خب موزم باشه دوست دارم! یه آقای محترم: یه عینک بزن به اون چشمات که طرفت رو ببینی به هرکس چرت و پرت نگی! یه خانوم محترم!: خب...
-
ببین چگونه در زیر آب، زار میزنیم؟!
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1391 21:01
یادش به خیر! فکر کنم همین دیروز بود که مرغ کیلویی 4000 تومن بود و من پول به اندازه ی کافی همراهم نداشتم! آره.... همین دیروز بود! پیش خودم گفتم:" خب حالا امروز و فردا که خیلی توفیری نداره! خیر سَرَم، فردا مرغ میگیرم! چه فرقی میکنه؟!" امروز رفتم بیرون دیدم قیمت مرغ شده کیلویی 4550 تومن!!! از همینجا سلام گرمی...
-
دلم یک سال خوب میخواهد...
یکشنبه 28 اسفندماه سال 1390 23:44
سال 90 هم داره دست و پاهای آخرش رو میزنه! اتفاقای بد کم نیفتاده توش، ولی خب بی انصافیه که بخوام خوبی هاش رو نادیده بگیرم! کلأ عادت ندارم اتفاقات مزخرف زندگیم رو خیلی مرور کنم و به خاطرشون زار بزنم، معمولآ این چیزا رو خیلی زود فراموش میکنم، پس الان خوشحالم! خوشحالم به خاطر اضافه شدن یه سال تجربه ی دیگه به کوله بارم!...
-
خب اللهُ اصغر! خوبه؟!
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 03:07
چه لذت بخشه خوردن با.توم! به جرم گفتن الل.ه اک.بر! به جرم با هم بودن! به جرم فهمیدن! امشب حسابی یاد یکی دو سال پیش افتادم!
-
من می میخورم و تو میکنی بد مستی؟!
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 01:57
شکی توش نیست که گند ترین سالی که من تا حالا تجربه کردم همین سال نود بوده! سالی پر از خبر...! پر از مرگ و میر و درد و مرض! کِی میشه این سال لعنتی تموم شه آخه؟! در یکی از جدیدترین اتفاقات این سال مهیج، دیروز لاستیک ماشین بابام (که لازم به ذکره که هنوز دو ماه نگذشته از خریدنش!) در حین حرکت ترکید و ماشین چپ شد و تنها چیزی...
-
کار گروهی را میکنیم!
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1390 02:02
خب چه جوری شروع کنم؟! اوممممممممم! میخوام بگم که یه مشت نویسنده ی قهار.... نه نه نه! یه مشت که زشته!!! میخوام بگم چند تا دوست خوب که بر حسب اتفاق خیلی نویسنده های خوبی هم هستن، دور هم جمع شدن تا به تعالیِ بشریت کمک کنن! اصلآ مگه از قدیم نگفتن که اگه میخواید به نتایج مطلوب تری برسید، بهتره کارهاتون رو گروهی انجام...