[ بدون نام ]
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1394 ساعت 05:47 ب.ظ
کاش خبر مرگمان می آمد و آن روزها و این روزها را نمیدیدیم
ریدمان نسلی مثلا دانا
قشنگ ریدن
حرفه ای
دم غیرت نداشته شان گرم!
غیرت که داشتن.. بذار به حساب حماقتشون به قول یه یارویی میگفت به یه پیرمرده گفتم شما چرا انقلاب کردی؟ پیرمرده گفته ما تخم داشتیم کردیم شمام تخم دارید برید بکنید!!!! شانسش یه پیرمرد بی اعصاب گیرش اومده بود!
سلام آقا بهنام!
روز خوش! ببخشید من همش با سوالام اذیتتون میکنم میخواستم بدونم چه جوری یه وب از بلاگ اسکای رو میشه حذف کرد؟
دوستم وبشو میخواد حذف کنه ولی میگه گزینه حذف وب تو تنظیماتش نداره...میشه کمک کنید لطفا"؟
سلام روز خوش خواهش میکنم...
وارد صفحه ی خودش میشه وبلاگ های من رو میزنه بعد مدیریت وبلاگ ها رو میزنه و بعد حذف وبلاگ....
سلام!
روزی دروغ به حقیقت گفت:
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.
آن دو باهم به کنار دریا رفتند.
وقتی به ساحل رسیدند،حقیقت لباس هایش را در آورد.
دروغ حیله گر لباسهای حقیقت را پوشید و رفت.
از آن روز حقیقت عریان و زشت است،
اما دروغ در لباس حقیقت،با ظاهری آراسته نمایان میشود ...
سلام لابد فکر کرده دیوار مهربانیه! برداشته پوشیده رفته!
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
کاش خبر مرگمان می آمد و آن روزها و این روزها را نمیدیدیم
ریدمان نسلی مثلا دانا
قشنگ ریدن
حرفه ای
دم غیرت نداشته شان گرم!
غیرت که داشتن.. بذار به حساب حماقتشون
به قول یه یارویی میگفت به یه پیرمرده گفتم شما چرا انقلاب کردی؟
پیرمرده گفته ما تخم داشتیم کردیم شمام تخم دارید برید بکنید!!!!
شانسش یه پیرمرد بی اعصاب گیرش اومده بود!
خلاصه مام اگه تخم داریم بریم بکنیم دیگه!!!!
سلام آقا بهنام!
روز خوش!
ببخشید من همش با سوالام اذیتتون میکنم میخواستم بدونم چه جوری یه وب از بلاگ اسکای رو میشه حذف کرد؟
دوستم وبشو میخواد حذف کنه ولی میگه گزینه حذف وب تو تنظیماتش نداره...میشه کمک کنید لطفا"؟
سلام روز خوش
خواهش میکنم...
وارد صفحه ی خودش میشه
وبلاگ های من رو میزنه
بعد مدیریت وبلاگ ها رو میزنه
و بعد حذف وبلاگ....
سلام!
روزی دروغ به حقیقت گفت:
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.
آن دو باهم به کنار دریا رفتند.
وقتی به ساحل رسیدند،حقیقت لباس هایش را در آورد.
دروغ حیله گر لباسهای حقیقت را پوشید و رفت.
از آن روز حقیقت عریان و زشت است،
اما دروغ در لباس حقیقت،با ظاهری آراسته نمایان میشود ...
سلام
لابد فکر کرده دیوار مهربانیه! برداشته پوشیده رفته!
خیلی خیلی خیلی ممنونم بابت کمکتون...











خواهش میکنم
کاری بود که از دستم بر میومد
سلام آقا بهنام!

صبحتون بخیر!
روز زیبا و پر انرژی و شادی داشته باشید.
سلام
همچنین شما
سلام!

روز خوش
دیوار مهربانی؟
ok...!
این بلاگ اسکایم مشکل داره ها هی کامنت میذارم رمزم درس وارد میکنم میگه رمز اشتباه است.
بخشش از بزرگان است بخشیدیم
سلام

لطف کردی شما واقعا!
سلام.
علیک سلام
دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!
"یغما گلرویی"
آپم...