X
تبلیغات
رایتل

معادلات بی جواب

پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 02:36 ق.ظ

یادمه 6 سالم بود که پدربزرگم از دنیا رفت.. وقتی رسیدیم رشت همه در حال گریه و زاری بودن.. بابامم یه وری افتاد و شروع کرد به اشک ریختن...

خیلی دوستش داشتم اون مرحوم رو.. شخصیت آروم و مهربونی بود...

ولی وقتی همه دارن گریه میکنن و ناله سر میدن دیگه من حق ندارم ضعیف باشم!

یادمه گذاشتم رفتم سر خیابون و پشت یه ماشین نشستم و تا تونستم زار زدم....


یادمه وقتی داییم تو بغلم نفس آخرش رو کشید فقط داشتم به این فکر میکردم که حالا چجوری مادربزرگم رو آروم کنم؟

حالا چجوری به مامان خبر بدم؟ بابا رو کی میخواد بگیره این وسط؟!!!


ولی عاخه پس خودم چی؟ چرا همیشه باید بخندم؟ چرا نمیتونم غصه داشته باشم؟ چرا نمیتونم خودمو در نظر بگیرم؟ چرا نمیشه یه بارم من غر بزنم، بیخودی داد بزنم، خرکی فحش بدم، از ناراحتی گریه کنم و اطرافیانم بخوان بفهمنم و آرومم کنن؟! یعنی اینقدر سختم من؟! نمیشه فهمیدم؟! نمیشه حل ام کرد؟!

آخه چرا وقتی اون قادره مطلق و متعال داشت می آفریدمون همراه باهامون یه گام به گام هم نداد بیرون که کسایی که اونقدر باهوش نیستن که خودشون حلمون کنن برن از رو اون تقلب کنن حداقل!؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo