X
تبلیغات
رایتل

در کوچه پس کوچه های دفترچه ی خاطرات...

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 11:54 ق.ظ

روزی روزگاری اینجا صفایی داشت...

نه... منظورم این خونه نیست، این دنیا رو میگم... همین دنیای مجازی..

آدم هایی  که از یه جنس دیگه بودن... وقتی میومدم اینجا انگار از دنیای پر شر و شور خارج شدم و اومدم تو بهشت!

نه کسی سر کسی کلاه میگذاشت و نه کسی دنبال چشم و هم چشمی بود و نه هیچ دیوث بازیه دیگه ای!

اگه هم کسی پیدا میشد که اون وسط ناتو از آب در میومد و دست به سیب ممنوعه میزد دمشو میگرفتن و از بهشت پرتش میکردن بیرون...

خونه ی یکی از دوستان پاتوق بود... اول رفتن تو خونه اش شده بود یه هیجان! همه فقط منتظر بودن لینکش بیاد بالا که با کله بپرن اونجا و اول اول کنن و کلی شلوغ بازی!

چند روز پیش تولدش بود! کیامهر باستانی... روزی که شاید یه زمانی از خاطر هیچکدوم از بهشتی ها نمیرفت... ولی امسال نمیدونم چند نفر بهش تبریک گفتن!

نمیدونم مهربان اش از این دور همی پشت دور همی ها شاد بود یا نه.. نمیدونم از این شغلِ سختِ مدیریتِ بهشتِ همسرش استقبال میکرد یا نه! ولی خب... حداقل تو پست های صوتیش که همیشه میخندید....

کیامهر شده بود معتمد محل! مگه میشد یکی رو معرفی کنه و طرف بد از آب در بیاد؟! یه روزی تو یکی از همون دور همی ها دست کورش تمدن رو گرفت و ورودش به بهشت رو به ماها اعلام کرد... الحق و والانصاف که هم قلمش شیرین بود و هم.... هم و کوفت... منظورم  رفتارش بود!

هلیای کورش قلم خیلی خوبی داشت.. نمیدونم شایدم خوب نبود! دقت کردید وقتی از شخصیت یه نفر خوشتون میاد همه چیش براتون جالب میشه؟ زن و شوهر با شخصیت و کار درست...

شیرزاد...... حسرت دیدنش به دلم موند.... اصن فکرشم نمیکردم تو بهشت زهرا ببینمش! با چشمان گریان مریم اش.... هعی ی ی...

دنیای مجازی پر از داستان های جالب بود! داشتن یه مادر مهربون که به فکرته و تفاوت سنی چندانی هم باهات نداره یکی از اون اتفاقای خوب بود! هاله ی صادقی...

نازگل... دختری که دنیای واقعیه خیلی ها  رو  واسه شون جذاب تر کرده بود... همش دنبال یه کار خیر.. همش دنبال ایجاد یه حس خوب... اصن نمیدونم کجاست الان؟!

میثا.... یه خواهر نمونه بود... کسی که درسته هنوز که هنوزه ندیدمش ولی یه زمانی خیلی رفیق شفیقی بود برام...

رها رو اسم وبلاگش خیلی خوب معرفی میکرد... در سایه سار مهربانی.... یه خانم خیلی مهربون... با کلی حس خوب واسه دوستاش....

سپیده با یه صدای ملکوتی! یه دختر دوست داشتنی با دست نوشته هایی که باید تو سکوت مطلق میخوندمشون... تو...!

سوگل یه دختر خیلی مهربووووون! هیچ خبری ازش نیست!!!

یکی از بهترین دوستای اون دوره ریحانه بود! هنوزم که هنوزه با شنیدن اسم هر ریحانه ای به وجد میام و لبخند میزنم!

محمد و نیما! چی بگم از این دو تا آخه؟! فقط یادشون گرامی باد...!!!

دل آرام هم یه دوست خیلی خوب بود... صاف و زلال و بی ریا... همیشه به این فکر میکردم که اگه دختری داشته باشم اسمش رو دل آرام بذارم! که با هر بار صدا کردنش دلم آروم بشه...

الهه ای که رفتن تو خونش آدمو یاد عشق و عاشقی مینداخت!! اصلنم نمیدونم چرا! شاید واسه پلاک خونش که اسمش دلکده بود!

تیراژه که همیشه حس میکردم پشت همه ی خنده ها و شیطنت هاش کلی حرف هست برای نگفتن....

مامانگار... یه خانم با شخصیت و متین.. با کوله باری از تجربه که آدم میخواست بشینه پای حرفاش و خوابش ببره...

ماهی تنگ بلور.... با نمک... شیرین...

فرزانه ی بلور رویا... با کلی حرف درست حسابی

پونه ی شیطون با تربچه اش...

هاله ی دنیز، دختر چشم رنگی با معرررفت اهل تبریز..

غزل و خاطراتش... که البته نه غزلی مونده و نه خاطره ای! یه بچه پررو به معنیه واقعیه کلمه!

ناهید که من هیچوقت نفهمیدم اسم و آدرس وبلاگش دقیقا یعنی چی!!!

کیانا دیوونه ی روانشناس! اصن نتونستم و نمیتونم باهاش جدی باشم! و سارایی که اصن شبیه خواهرش به نظر نمیومد!!!

عارفه دختری که کلی هدف داشت... یه دختر صاف و ساده...

در این سرای عاطفه.... یه خواهر مهربون و دلسوز... یه رفیق شفیق... یه دختر با احساس ولی محکممم.... یه زن باهوش...

و آناهیتای آریایی ها.... یه عشق... یه حس ناب... یه مادر دلسوز... یه پدر فداکار.... یه خواهر مهربون... یه برادره یار و یاور... یه دوست خفن... یه همسر  زیبا... یه دختر شیطون... در هر نقشی فوق العاده... یه نویسنده به معنی واقعی کلمه...

و و و و و... و خیلی های دیگه که اومدن و بودن و رفتن و هستن و....

دفترچه ی خاطراتم پر از اسمه و پر از خاطره... کاش قدر لحظات خوبمون رو بدونیم... کاش بفهمیم یه لبخند نشوندن رو لب یه آدم چقدرررر ارزش داره...

کاش همه ی اون بهشتی ها الان چند تا  پله بالاتر باشن از سه سال پیش... کاش الان لبخند رو لبشون باشه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo